محبت میان مادران و دختران

  ترجمه داکتر نعمت الله پژواک   محبت بین مادران و دختران     "دختر به هیچ صورت و تحت هیچگونه شرایط مادر را ترک نمیکند، طوریکه مادر هرگز نمی خواهد دخترش را ترک نماید.   بین آنها چنان رشته ای مستحکم برقرار است که هیچ چیز آن را قطع کرده نمی تواند. من آن را به نام پیوند ناشکن یاد می کنم." Rachel Billington رچل بلنگتن متولد 1942     "مادرم از هر طریق سعی ورزید تا مرا خوب درک کند و موفق شد.   بیش از هر چیز دیگر همین درک عمیق و پر محبت او بود که تا پایان زندگیش مرا کمک کرد و مرا به سوی موفقیت رهنمون شد."  Mae Westمی وست 1892-1980     "مادرم یگانه کسی است که...
ادامهءمطلب...

ترجمه

مولانا جلال الدین بلخی

رومی   درویش چرخنده   در مورد مولانا جلال الدین بلخی   به اساس اعلامیهء ملل متحد، سال۲۰۰۷سال رومی نامیده شد.  جهان به تجلیل از هشتصدومین سالگرد تولد مولانا جلال الدین بلخی، معروف به رومی پرداخت. مولانا به اساس مطالعات سنجیده شده، بزرگترین شاعر متصوف جهان می باشد.  مولانا در آغاز مردی ساده بود.  او خطیب مسجدی کوچک در یکی از گوشه های ترکیه محسوب می گشت، جایی که او برای اولین بار با آموزگاری استثنایی معرفی گشت.  این آموزگار نیروی خلق کننده مولانا را شگوفان ساخت و چنان عشق الهی و حرمت پیامبر خدا محمد را در او دمید که اشعار مولانا پس از گذر هشتصد سال همچنان بی رقیب باقی ماند.  دست آورد زندگی او در سه عبارت خلاصه شده است:  "خام بودم، پخته شدم، سوختم!" مولانا در بخشی از جهان زندگی کرد که اکنون ترکیه نامیده می شود.  در آن زمان ترکیه در زبان انگلیسی آسیای صغیر و در زبان ترکان سلجوقی روم نامیده می شد.  از این سبب مولانا بلخی به عنوان مردی از روم شناخته شد.  اشعار مولانا با قلب مردمانی از سراسر دنیا و عقاید گونه گون سخن می گوید، زیرا او عشق الهی را درهمه کس و همه جا می دید.  مولانا عقیده داشت که عشق ریشهء تمام ادیان بوده و خدا دوست و معبود همهء بشریت می باشد.   در مورد درویش های چرخنده   هنگامی که درویش چرخنده به صورت حلقوی می چرخد، او در حالت خلسه قرار دارد.  او باور دارد، زمانی که بدنش می چرخد، اصل ساکن در مرکز هستی آن قرار می گیرد و به سپهر و تمام کاینات اجازه می دهد تا در رقص اشتراک کند.  او می چرخد تا پرتو الهی بر زمین نازل گردد.  او باور دارد نور الهی از طریق کف دست راست که رو به بالا گرفته می شود عبور نموده و از طریق کف دست چپ که رو به زمین گرفته می شود، به گیتی سرازیر می گردد.  او ایمان دارد چرخ او آرامش و محبت را به جهان بار خواهد آورد. قبل از آغاز سماع، درویشان به دور میدان با قدم های آهسته سه بار دوره می زنند.  هر بار ایشان برای ادای احترام و بیان محبت دست استاد خویش را می بوسند.  آنگاه ایشان به شکل سمبولیک با حرکتی ناگهانی ردا بلند و سیاه خویش را به عنوان همه قیدهای و بندهای زمینی که آنها را از عشق پروردگار باز می دارد، به دور می افگنند.  در زیر آن خرقه های بلند ایشان که از سفیدی بسیار می درخشد، آمادهء پذیرایی نور الهی می باشد.  زمانی که آنها همزمان به دور خویش و به دور میدان می چرخند، مانند هسته های چرخنده به دور خورشید به نظر می آیند.  سماع رقص آسمانی است، رقص جاویدانی.   در مورد نویسنده و رسام این کتاب   زن هنرمند دمی، در کامبریج ماساچوستس ایالات متحده امریکا به دنیا آمد و اینک در واشنگتن زندگی می کند.  او رشته هنرها را در مکسیکو، لاس انجلس، هندوستان و نیویارک فرا گرفت.  او نویسنده و رسام بیشتر از صد کتاب برای اطفال می باشد.  از جمله زندگی نامه های مصور مارکوپولو، گاندی، عیسی، بودا، دالی لاما و محمد.  کارهای او مورد ستایش بسیار قرار گرفته و حایز جوایز معتبر گشته است، مانند جایزه شرق میانه و جایزه کریستوفر.  جایزه کریستوفر به اشخاص منفردی اعطا می گردد که کار و پیکار شان ایجادگر تغییر مثبت در جهان باشد.  د رکتاب "رومی، درویش چرخنده" بیشتر از هژده تابلوی میناتوری ظریف دمی این زن هنرمند به ارتباط مولانا جلال الدین محمد بلخی رسامی گشته است.  کار او برای من منحیث نویسنده افغان که به نسبت مشترک خویش با مولانا افتخار می کنم، در کنار احساس تحسین آمیز، بارآورندهء حسرتی کهنه و پرسشی مغلق نیزمی باشد:  چرا با آنکه رشته میناتوری در افغانستان ریشهء قدیمی دارد، هیچ هنرمند ما نخواسته است زندگی جاویدانانی چون مولانا را با جادوی رنگ و نقش بیامزد؟   از آنجا که که من به اصل اشعار مولانا به دری دسترسی ندارم، ترجمه اشعار مولانا را همانگونه که در کتاب آمده است، به زبان انگلیسی حفظ می کنم.  اشعار مولانا تنها نظم نیست و از اینرو زیبایی عمیق معنوی آن در برگردان حفظ می ماند. اگر دوستی لطف کند و اشعار آمده در این کتاب را به زبان دری برایم بفرستد، من آنها را با یادآوری از کمک ایشان در ترجمه خویش علاوه خواهم کرد.     Muslim, what to do?  I no longer know myself!  I am no longer Christian, Jew, Zoroastrian, nor even Muslim, nor of the East, nor of the West, nor of the land, nor of the sea…, nor Indian, Chinese, Iraqi… I seek the One, I know the one, I see the One, I call the one. -Rumi, from Diwan-i-shams- I Tabrizi Love calls – everywhere and always.  We’re sky bound.  Are you coming? -Rumi, from The Wisdom of the Sufi Sages       در زمان های بسیار قدیم، به تاریخ ۳۰دسامبر ۱۲۰۷میلادی پسری در بلاد بلخ، در سرزمین افغانستان به دنیا آمد.  والدین او پسر خویش را جلال الدین، "شکوه و جلال دین" نامیدند.   اولین آموزگار او پدرش بود.  او به جلال الدین قران کتاب مقدس مسلمانان را آموخت.  پدرش برای او در مورد پیامبر اسلام محمد گفت، کسی که در قران "رحمت بر بشریت" نامیده شده است.  همچنان پدر به پسر خویش شریعت اسلامی، دانش متداول آن زمان و ریاضی را آموخت.   جلال الدین آموختن دانش و موجودیت پدر خویش را منحیث آموزگار خویش دوست داشت.  هنگامیکه دوازده ساله شد، اخبار ناگوار حملهء جنگاور مهیب چنگیز و لشکر مغل وی به گوش رسید.   پدر جلال الدین اعضای خانواده و دوستان خویش را فراخواند و آنها به شکل کاروانی بزرگ افغانستان را ترک گفتند.  آنها به ایران، مصر، سوریه و عربستان سفر کرده و بالاخره در قونیه پایتخت ترکیه ماندنی شدند.   هنگامیکه جلال الدین هژده ساله گشت، ازدواج کرد.  خانم وی دختری از سرزمین آبایی اش بود که خانواده او همراه با کاروان آنها از افغانستان مهاجرت کرده بود.  مراسم ازدواج آنها توام با شادمانی برپا شد و به زودی آندو دارای دو پسر به اسمای سلطان ولد و علاالدین گشتند.    جلال الدین هر روز به داستان های که پدرش باز می گفت، گوش فرا می داد و در جلسات وعظ او حاضر می شد.  او به پسران خویش آنچه را می آموخت که پدرش به او آموخته بود.  روز پنج بار- پیش از طلوع آفتاب، بعد از ظهر، عصر، هنگام غروب آفتاب و شبانگاه – تمام اعضای خانواده به نماز و ستایش خداوند می پرداخت.  به زودی جلال الدین شاگردان خود را یافت.   روزی مردی روحانی به اسم سید برهان برای دیدار جلال الدین آمد.  او عابدی تارک دنیا بود و در کوه ها می زیست.  ولی چنان تحت تاثیر جلال الدین قرار گرفت که در قونیه ماند و تمام آنچه را که می دانست به او آموخت.  با آنکه جلال الدین در مورد جهان معنوی بسیار آموخت، اما احساس می کرد که خود آن را به تجربه نگرفته است.   جلال الدین اینک سی و هفت سال عمر داشت.  او دانشمند علم دین و آموزگاری عابد و محترم بود، ولی تجربهء درک روح الهی را در درون خویشتن نداشت.  او از دانش کتابی لبریز بود، لیکن درون خویش را خالی می یافت.  جلال الدین تقریبا از دریافت آموزگاری که بتواند به او راه را نشان بدهد، ناامید گشته بود.   سپس به تاریخ ۲۹نوامبر سال ۱۲۴۴میلادی، او شمس الدین، "آفتاب دین" را که اهل شهر تبریز در شمال غرب ایران شمرده می شد، ملاقات کرد.  شمس شخصی عارف و دارای معرفت درک مستقیم بود.  او سرزمین های بسیاری را درنوردیده بود، تا شاگردی بیابد که بتواند دانش خود را به او بدمد.     جلال الدین برای سه سال از شمس آموخت.  شمس خوبترین آموزگاری بود که طالب علم می توانست آرزو کند.  او می گفت که به صدای کاینات گوش فرا بده – ذهن خویش را از همهء افکار خالی کن – تا بتوانی آوای مقدس الهی را بشنوی.  چنانکه جلال الدین پسان ها سرود:   It was the time before dawn. In the sky rose a shining moon. It drew my soul from its human frame into the sphere of spirits.   آنگاه شمس ناپدید گشت.   در جریان این سه سال، جلال الدین از شخصی واعظ به آموزگاری روحانی تغییر شکل داد و تولد دوباره یافت.  همانگونه که عنکبوت از درون خویش تار لانه اش را می تند، شعر در جان مولانا شگفت. مولانا همواره واعظی توانا بود، لیکن اکنون قدرت خلاقه اش با سرودن شعر به زبان دری می تابید.  او هیچگاه شعر نسروده بود و پیش از ملاقات شمس، کمتر به آن اندیشیده بود.  ولی اکنون که روانش بیدار گشته بود، او آغاز به سرایش اشعاری کرد، که بیشتر آنها را با صدای موزون از بر می خواند.  او احساس می کرد دیگر قادر به نظارت از خویش نیست و این روان خلاق او می باشد که مسوول شناخته می شود.   مولانا قادر به شرح و وصف فرشته ها بود، زیرا گفت که جهان آنها را تجربه کرده است.  او سرود: Where they be like the new moon or the moon of seven days old or the full moon, every angel has its rank in terms of light and spiritual degree. Every angle, according to its degree, has a portion of radiance and three or four pairs of luminous wings.   Just as the wings of our mind amongst which there is a great difference in quality, the friend of every human being in good and evil is that angel whose dignity is like his or hers. The stars shine for the sake of guidance for the one who cannot bear the light of the moon.   یکی از مشهورترین اشعار مولانا، مثنوی با "نالهء نی" آغاز می گردد: بشنو از نی چون حکایت می کند و از جدایی ها شکایت می کند [Listen] to this Reed forlorn berating [ever since it was] torn from its rushy bed, a strain of impassioned love and pain. The secret of my songs, though near, none can see and none can hear. Oh for a friend to know the sign and mingle all [his or her] soul with mine! [It is] the flame of love that [has] fired me. [It is] the wine of love that [has] inspired me. [Would you] learn how lovers bleed; [Listen, listen] to the reed. در شعر دیگری او سرود: Why are you envious of this all-generous sea? These joyous waters, why to each would you deny? Shall fishes treasure up the waters in a cup? To whom will the ocean wide never be denied?   مولانا به کمک بیان تصوفی داستان سلیمان را باز می گوید: زمانی که خیمه زده شد، پرنده ها آمدند تا به سلیمان تعظیم کنند.  آنها دریافتند او به همان زبان محسوس سخن می گوید که دل ها با دل ها سخن می زند.  به عین زبان سخن گفتن، حس شفقت و هم خانواده بودن را بار می آورد.  وقتی ما با کسی هستیم که رازهای خویش را به وی اعتماد نمی توانیم، مانند زندانی در زنجیر می باشیم.  بسیاری هندی ها و ترک ها به عین زبان سخن می گویند، و بسیاری جفت ترک ها با همدیگر بیگانه اند.  زبان درک دو جانبه متفاوت می باشد.  همدلی بهتر از همزبانی است.   مولانا داستان موسی را چنین بیان می کند:  موسی در سفر بود و ماهی یی را که در نظر داشت برای صبحانه بخورد، گم کرد.  او به تعقیب گام های خویش راه رفته را باز رفت و دریافت که ماهی به جریان نهر پیوسته است.  او به مقابله با ماهی پرداخت که ناگاه آموزگاری روحانی به اسم خضر هویدا گشت.  همانگونه که شمس روان خلق کننده را در او بیدار ساخته بود، خضر کوشید تا آن را در موسی بیدار کند.   مولانا از عیسی به عنوان مسیحا، یاد می کرد، به عنوان آموزگاری روحانی که توانایی شفابخشی بیماران و زنده کردن مرده ها را داشت.  مولانا می گفت:   Each of us is a messiah in a world of people. In our hands is a medicine for every pain.   مولانا به شمس می اندیشید و امید به بازگشت وی داشت.  در حالت انتظار مولانا در برابر چشم شاگردانش به چرخش حلقوی پرداخت.  روزی وی در بازار سرگردان بود، صدای زرگران را شنید که که طلا را می کوبیدند. مولانا آواز ضربات زرگران را چنین شنید:  "الله اکبر، الله اکبر." خدا بزرگترین است، خدا بزرگترین است.   مولانا چرخید و چرخید.  او بی آنکه ایستاده شود، برای سی و شش ساعت به شکل دایروی به دور خویش چرخید تا آنکه به زمین افتاد.  آنگاه او به افتخار آموزگار خویش شمس، آغاز به سرایش دیوان شمس تبریزی کرد. مولانا هنگام چرخش چنان خود را نزدیک به خدا احساس می کرد که آغاز به تعلیم سماع به شاگردان خویش نیز نمود.  آنها حین چرخش می خواندند:   We came whirling out of nothingness scattering stars like dust. The stars made a circle and in the middle we danc   ایفاکننده کننده گان این چرخش رقص گونه، درویشان چرخنده نام گرفتند.     شعر مولانا نیز چرخید و چرخید.  او در اشعارش، در مورد عشق و بخشایش به عنوان هدف کاینات سخن می گفت.  او توسط شعر به بیان نقل قول ها و حکایات می پرداخت و تفسیر قران را به نظم می آورد.  حتی گفته می شود کتاب "مثنوی معنوی" او قران عربی به زبان فارسی است.  درویشان چرخنده که با شعر او به سماع می پرداختند، چون چرخ نخ ریسی عشق خود را به خدا می تنیدند.   مولانا اشعار خود را چند چند مصرع می سرود.  شاگردان او آن را یاداشت می کردند.  حسام الدین چلبی یکی از شاگردان مورد علاقهء او گشت که بیشترین اشعار او را ثبت کاغذ ساخت.  ۲۵۰۰۰مصراع قافیه دار در دیوان "مثنوی معنوی" و ۴۰۰۰۰مصراع قافیه دار در دیوان "شمس تبریزی" موجود می باشد.  مولانا همچنان کتابی را به اسم "فیه ما فیه" نشانه های نادیده، به نثر نوشت.   اشعار مولانا با داشتن داستان های آموزشی در باره خدا، معروف است.  یکی از آنها به نام "هیچکس" چنین می باشد: مردی به  دروازه کوبید.  خدا پرسید:  کی آنجاست؟  مرد جواب داد:  من.  خدا گفت:  برو.  مرد رفت و در بیابان بایر سرگردان گشت، تا زمانی که به اشتباه خویش پی برد.  آنگاه او برگشت و دوباره به دروازه کوبید.  خدا پرسید:  کی آنجاست؟  مرد جواب داد:  تو.  خدا گفت:  داخل بیا.  در اینجا برای دو جای نیست.   مولانا می خواست کودکان خدا را در همه جا و در همه چیز ببینند.  او می گوید:   God has hidden himself in the sea and revealed the foam. He has hidden himself in the wind and revealed the dust.   در سن شصت و شش سالگی مولانا بسیار مریض شد.  او در شب ۱۷دسامبر سال ۱۲۷۳میلادی درگذشت.  هنگامی که مولانا در بستر بیماری افتیده بود، به شاگردان خویش گفت که این شب عروسی او می باشد، زیرا بالاخره به دیدار معبودش دست می یابد.  مولانا به خدا پیوست.  در آن شب آسمان قونیه تابش سرخرنگ داشت. مولانا باری در یک شعر خویش در مورد مرگ سروده بود:   On the day I die, when I’m being carried toward the grave, do not weep. Do not say, “He’s gone!  He’s gone!” Death has nothing to do with going away. The sun sets and the moon sets but they are not gone. Death is a coming together.   بالای سنگ قبر او نوشته شده است:   When we are dead, seek not our tomb in the earth but find us in the hearts of men   امروز مولانا در جهان منحیث متصوف ترین شاعری که تا اکنون به دنیا آمده است، شناخته می شود.  اشعار الهام بخش و چرخش درویشان نشان می دهد که عشق او به خداوند جاودانی گشته است.   پس از آنکه مولانا به خدا پیوست، شاگرد و کاتب نسخه های خطی او حسام الدین چلبی، به جمع آوری اشعار او پرداخت.  پسر مولانا سلطان ولد چون پدر خویش به کار تدریس مشغول شد.   سلطان ولد حلقه درویشان چرخنده را تشکیل داد و سماع را مکمل ساخت.  او بود که رنگ خرقه های زیرین را سفید انتخاب کرد.  او تعلیمات پدرش را به رشتهء  تحریر درآورد و آرامگاه مولانا را با گنبد سبزرنگ بنا نهاد.  درویشان چرخنده تا امروز در آنجا به سماع و عبادت می پردازند.         God’s spirit turning in us, making the universe turn. Head unaware of feet and feet head. Neither cares, they always keep turning   ترجمه پروین پژواک/2011-02-04/پراگ   Rumi “Whirling Dervish”, Written and Illustrated by Demi, Dr. laleh Bakhiar PhD, Afghanistan, Balkh, Jalaluddin, Islam, Prophet Muhammad, Koran, Mecca, Allahu Akbar,  Genghis Khan, Mongol, Iran, Egypt, Syria, Arabia, Turkey, Konya, Seljuk, Rum, Asia Minor, Sultan Valad, Alaiddin, Seyyid Burhan, Shamsuddin, Tabriz, Mevlana Rumi, Solomon, Moses, Khidr, Jesus, Messiah, Dervish, Arabic, Persian, English,Turkish, “Yasbil Turbe”,  Hussamuddin Chelebi, “Discourses or Signs of the Unseen”, Demi, Cambridge, Massachusetts, Carnation, Washington, Guanajuato, Mexico, Los Angeles, Baroda, India, China Institute for Arts, New York, Marco Polo, Gandhi, Jesus, Buddha, Dalai Lama, Muhammad, Christopher Award, Middle East book Award.  Notable Children’s Books, New York Times Best Illustrated Books, Notable Books for a Global Society, American Bookseller Pick of the List Books. 

برای کودکان

سیمبا

  شام پنجشنبه با سگ کوچک ما "سیمبا" به قدم زدن رفتم و او از چشمم پناه شد. صبح روز جمعه همسرم جسد یخزده اش را اندکی دورتر از جاده یافت.  موتر او را زده بود. هنگامی که او را به خاک سپردیم، دو سامان بازی و یک چوب دندان خورده اش را در کنارش گذاشتیم.   بقیه سامان بازی ها، جای خواب و کاسه های نان و آب او را در خریطه ریختم تا دور بریزم.  هنگامی که به گردبند و ریسمان رسیدم، نتوانستم این کار را کنم.  اگر دیشب این گردنبند را به گردن او بسته و ریسمانش را در دست گرفته بودم، شاید اینک او زنده بود.  آیا زمان حیات نباتات و حیوانات نیز چون انسان مقدر است؟   "سیمبا" گردنبندش را دوست نداشت.  هنگامی که در درختزار با هم قدم می زدیم، تا گردنبند را از دور گردنش باز می کردم، از خوشی به دور خودش می چرخید. "سیمبا" سگ شکاری بود و می توانست تیزتر از اسپ بدود.  برگهای جاری در دست باد، پرواز پرنده ها، جنبش خرگوشی بالای تپه یا گله ای آهو که گاه گاه دیده می شد، کافی بود تا چون برق از کنارم بپرد.  تشخیص رنگ شتری او میان برگ های خزان زده مشکل بود.  می کوشیدم با رشوه خوردنی او را در دور و برم نگهدارم و هر چند دقیقه او را صدا می زدم:  سیمبا، سیمبا، سگک خوب... بیا، بیا!   اینک گردنبند و ریسمان در نظرم مسخره می آمد.  ریسمان را بریدم و گردنبند را بر شاخ چوبی بالای مزار "سیمبا" آویختم.  زیر لب گفتم:  سیمبا، سیمبا، سگک خوب... برو، برو!   بغضی تلخ که گلویم را می فشرد، جای خود را به اشک داغ سپرد.  "سیمبا" چون تیری که از کمان بجهد، رها شد.  با برگ ها، پرنده ها، خرگوش ها و آهوها هم گام گشت.  از بس تیز می دوید سفید شد و با غبار انتهای درختزار آمیخت.  ای خدا چرا هیچگاه در زندگی به او نگفته بودم، برو؟  چرا همیشه او را صدا زده بودم، بیا؟   "سیمبا" را دیدم همانگونه که دم کوتاه و گوش های خوشرنگ بخملی اش از شوق و بازیگوشی می لرزد، با چشمان سیاه کنجکاوش در برابرم نشسته و با ناباوری سویم می نگرد.  در حالیکه اشک ها لبانم را شور می ساخت، سرم را تایید کنان تکان دادم و به تکرار گفتم:  سیمبا، سیمبا، سگک خوب... برو، بدو، بازی کن، برو، برو...   Sunday, January 15, 2012 

رمان

پیش گفتار رزاق مامون برای رمان "ماجراهای آرش"

آویزه   شاید سال ۱۳۶۹خورشیدی بود که من دست نویس جلد اول رمان "ماجرا های آرش" را خواندم. پیش از آن نیزبه اثر لطف دوست گرامی ام (پروین پژواک ) فرصتی دست داده بود تا دست نویس های پیشاز چاپ داستان های کوتاه، شفاف و شیرین وی را بخوانم.   نیمه دوم سالهای شصت خورشیدی با دگرگونی های دراماتیک، عمیق و گشایش پنجره های امید به سوی یک دوره آزادیهای رسانه یی و آفرینش های ادبی همراه بود. شکست دگماتیزم حزبی و روش های توتالیتری،بخشی از رهبری حزب حاکم دموکراتیک خلق را به سوی فضای جدیدی کشانید که مشخصهء عمده آن عقب نشینی از مواضع گذشته و گذشت های سیاسی دلهره آور بود. اما به نظر می رسد که تب رمان نگاری – نزدیک به شیوه های امروزینه- دربطن سالهای جنگ وهیاهو، حتی ازاوایل سال های تجاوز شوروی به افغانستان به جان حلقه کوچکی از داستان پردازان کشورپیچیده بود که نخستین نمونه های نوع تحزبی این نمونه ها رمان های "تلاش" از حسین فخری و "فرار از تاریکی" نوشته اسدالله حبیب بود. پیش از آن، رمان گونه های "نقش ها وپندارها" نوشتهء رهنورد زریاب و "درکشوری دیگر" نوشته سپوژمی زریاب، قلمرو بالنسبه فراختری را درزمینهء داستان نگاری به وجود آورده بودند . درین سال ها کار آفرینش رمان بلند "کوچه ما" به قلم دکتر اکرم عثمان آغاز شده و بحث رمان درمجامع روشنفکری و حلقهء کوچک داستان نویسان تازه کار و سابقه کارآرام آرام گرم شده میرفت. اما این حرکت درمسیر طبیعی ادامه نیافت. تکانهء ناگهانی سیاسی که به واژگونی حاکمیت دکتر نجیب الله ( سال ۱۳۷۱خورشیدی) انجامید، سرنوشت جدید سیاسی واجتماعی را رقم زد. درپی این دگرگونی ها ، بیجا شدن های بزرگ، همزمان با شکست ایدهآل های روشنفکرانه، روند جنینی دریافت های نو را که درشکل گیری برداشت ها و امیدهای جدید درسالهای نیمه دوم ده شصت موثر افتاده بود، متوقف کرد و هنر وفرهنگ به طور کل،رخت مهاجرت بربست و فشرکوچکی از نویسنده گان و داستان نویسان به اقصا نقاط دنیا پراکنده شدند. بدین ترتیب سرنوشت داستان نویسی هم درگرو حوادث سیاسی و فروپاشی نظم اجتماعی باقی ماند هرچند هنر روایتی، به همت چند چهره انگشت شمار، به شکل جزیره های جدا از هم به حیات خود ادامه یافت اما هرگز منظومه فرهنگیی که این ژانر ادبی رادرخود پناه میداد، به وجود نیامد. داستان نویسی درادبیات افغانستان همچنان مستأصل،کم توان و با غنای اندک؛ و ناتوان از به کار گیری خمیره های تجربی انسانی عمیق، پس از فروپاشی طالبان درموج گیچ کنندهء بازار آزاد و دموکراسی و تلاش های دروغین فرو رفت . اما رمان "ماجرا های آرش" محصول دید عاطفی و انسانی دکتر پروین پژواک، با فضای پر امید و تلاش های سازنده سال های دوره حاکمیت دکتر نجیب الله باقت خورده است. سال هایی که اوج حوادث سیاسی و آزادی مطبوعات، پس از یک دورهء دکتاتوری و چهارچوب اندیشی سخت بود. به نظرمن این رمان نخستین رمانی است که از حیث ترکیب،زمان،قواعد امروزی و بافتاری خوش روایتی وارد ادبیات افغانستان شد. دید انسانی نهفته درین رمان به مراتب، ظریف تر وشفاف تراز عواطف و احساسات جاری در رمان "توم سایر" نوشته مارک تواین است. آموزه های تجربی نویسنده در شناخت روح کودکان و مایه های اکتسابی وی دردانشکده طب کابل درخصوص شخصیت کودکان، سبب شده است تا روح ملایم ، موزون و سنجیده شده یی درکالبد ساختاری رمان به حرکت درآید. نظام درونی شخصیت و گره گاه های ذاتی درمسیر روایت حوادث رمان، نوع ویژهیی از تاثیر درازمدت را به روح خواننده هدیه میکند. مطالعهء این رمان قبل از آن که برای کودکان، جاذبهء جادویی بیافریند، جوانان وبزرگسالان را افسون میکند.  درین رمان، زبان روایتی به طور عجیبی از سوی نویسنده، رام و ملایم گشته و به یک پدیده دست آموز و سربراه مبدل شده است. این رمان امتیاز ویژهء دیگری را نیز از آن خودکرده است. درزمینه ادبیات کودکان و نوشتن برای کودکان درکشور، تلاش های درحد طرح واندرز آن هم از سوی بزرگسالان انجام گرفته است.اما ماجرا های آرش نخستین آفریده داستانی درقالب رمان است که خواننده گمان می برد که کودکی عجیب وهوشمند آن راروایت کرده و چه شیرین روایت کرده است!   موارد مشخص و رنگین از جنس نکته های سحار ادبی و ترکیب های توصیفی وده ها حادثه یی از نوع سخن درین رمان هست که برشمردن آن را در حریم این آویزه واجب نمی دانم و شما را به خوان اصلی موهبت های عاطفی وانسانی ماجرا های آرش دعوت می کنم.   رزاق مأمون – کابل میزان ۱۳۸۵خورشی 

شعر

شعر زمستان به دری، پشتو و انگلیسی

زمستان   هر صبح که از خواب بر می خیزم بر شیشهء یخ گرفته با سرانگشتان گرمم نام ترا می نویسم و از لابلای آن به بیرون می نگرم: که کی بهار می آید؟   شاعر پروین پژواک/نقاش هژبر شینواری/مجموعه شعر "دریا در شبنم"/سال ۲۰۰۰میلادی/"انتشارات هژبر"/پشاور   ژمي   چي هر سهار له خوبه پورته شمه په یخ وهلې ښیښه د ګرمو ګوتو پر سر ستا د نوم توري لیکم بیا له هماغې نه بیرون څارمه چې به شینکی پسرلی کله راځي؟   شاعر پروین پژواک/ژباړن اجمل اند/انځور هژبر شینواری/"سیند په پرخه کې"/۲۰۰۹ میلادی/پیښور   Winter   On rising each Winter morn With pen-like burning fingers I etch out your name On the frosted window pane And peek through the calligraphic line Wondering when new Spring will shine.   Poet Parween Pazhwak/Translated by Leila Enayat Seraj/Anthology edited by Massoud Mirshahi/“The hidden face of Afghan women”/Edition Khavaran”/2000/France   Winter   As I wake up every morn On frosted window pane With my warm finger tip I write your name And look through it To see if spring has arrived.   Poet Parween Pazhwak/Translated by Shahbaz Ehsani/“Mirrors and Songs”/A Selection of poetry of Afghan Women”/2012/Canada   My poem “Winter” had translated by Mrs. Leila Enayat Seraj from Dari to French and had published in a collection of poetry about winter and snow by Mrs. Beatrice Labarthe in 2010.